پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

پنجشنبه 24 آذر ماه سال 1390 ساعت 3:34 PM

یه روز که از خواب بیدار شدم دیدم شدم یه گوریل. از اینایی که یه دنیا غم تو چشماشون نشسته. 

چشم هام و مالیدم ، دنیا تغییری نکرد. رفتم جلو آینه خودم و برانداز کردم. زیاد تعجب نکردم. 

یه دستی به موهام کشیدم و شال گردنم و انداختم دور گردنم از خونه زدم بیرون. 

تو راه یه روزنامه خریدم. 

یه جایی تو صفحه نیازمندی هاش نوشته بود اعزام گوریل به سومالی ، با مزایای عالی. 

یه سکه از یه دکه روزنامه فروشی گرفتم و زنگ زدم. 

گفت چند سالته گفتم بیست و نه سال 

گفت شانس آوردی 

گفتم چطور 

گفت سی سال به بالا استخدام نمی کنیم. 

آدرس و داد.زود خودم و رسوندم.یه کمی منتظر نشستم . یه روزنامه برداشتم از رو میز و ورق زدم. 

هیچ خبری از سومالی نبود. اما انگار تولد ناصر حجازی بود. بستمش و گذاشتمش سر جاش. 

نوبتم که شد در زدم رفتم تو. 

یارو که اونور میز بود گفت تو با این سر و وضع تو سومالی به کار نمیای. 

همون اول کاری زد تو ذوقم. 

گفتم چرا  

گفت اونجا خودشون هزارجور غم و غصه دارن.کسی حال نداره این چشمای غمگین تورو نگاه کنه. 

خودم و جمع و جور کردم و واسش حرف زدم.  

خنده اش گرفت از حرفام 

ادامه دادم. 

دستش رو گذاشته بود رو شکمش و میخندید  

گفت باشه باشه قبول..قبول.. پاشو برو اون اتاق فرم ها رو پر کن.  

تا خود سومالی خواب بودم. 

زود رسیدیم. 

لباس کارم یه دو بنده آبی بود. 

شدم پرستار کودک. 

اونم بچه هایی که پدر مادرشون رو آب برده و موهاشون فرفری بود.  

هفت تاشون به من رسید. 

صبح تا شب با هم بودیم.  

کاردستی می ساختیم. نقاشی می کشیدیم. ساز دهنی میزدیم. 

با دشمنی که نبود میجنگیدیم. 

تئاتر بازی میکردیم. 

حتی شعر میگفتیم. 

این یکی واسه آخرای پاییزه..  

پدرم ماهی شد 

مادرم ماهی شد 

غرقه در آبی بیکران 

من، در ساحل به انتظار 

پاییز،زمستان ، بهار، تابستان 

و دوباره پاییز 

پاییز تمام شد و تو نیامدی ..

شاید در هرات 

شاید در طرابلس  

شاید در کرکوک

شاید در جزیره مجنون 

شاید پاهایت را جا گذاشته بودی... 

 

این شعر تقدیرشد اما من به خاطرش از کار اخراج شدم. 

چون تو سالن وقتی یکی از بچه های گروه هشت - اسم گروه مون بود - این رو میخون همه سالن گریه میکردن و این با تعهد کاری من منافات داشت که باید همه رو میخندوندم. 

 

سخت بود جدایی از اون بچه ها. اما چاره ای نبود. 

همون سومالی موندم. 

با بدبختی کار پیدا کردم. 

یه سازمان انسان دوستانه یه پارک بازی برای بچه ها ساخته بود. 

شدم مسئول فروش بلیت. 

باجه بلیت فروشی طوری بود که کسی چشمهای غمگینم رو نمی دید. 

دست هام پول رو میگرفت و بلیت رو میداد. 

اولش شبا همون جا میموندم. 

بعدش یه خونه اجاره کردم. 

زنگ زدم به مادر بزرگم که پاشو بیا پیش من که تنها نمونم. 

اومد... 

شبا که میشینم پشت میز دست دومی که تازه خریدمش و بخوام چند خطی بنویسم یه چایی برام میاره میذاره رو میز و میر سر جاش میخوابه . 

پتو رو تا زیر چونه اش میکشه رو سرش و میگه محسن زود تر چراغا رو  خاموش کن بیا بخواب. 

خوابش نمیبره تا نرم. 

منم زودتر چراغا رو خاموش میکنم و میرم.

  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo