تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

برف میان دست هایم آب می شود!

جمعه 30 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 11:29 PM

یک ..

بیدار شدی دیدی تو بغل ات خوابم برده

خواب نیستم ، مُردم

آخه مگه تو بغل تو خوابم می بره؟


دو ..

تف که می ندازی رو زمین ولش نکن به امون خدا

کفش ات رو بکش روش

آدما همینجوری کاراشونو ماله می کشن!


سه ..

رفیق هم رفیقای دوران مدرسه

همه مث هم بودیم

ته جیب همه مون شپش شیش قاپ می انداخت!


چهار ..

میدونی دختر

موهات مث شب ِ یه جنگل میمونه

پر از حیوونای وحشی

اما دلم میخواد برم توش و خودمو گم و گور کنم!


پنج ..

این نزدیک ترین مدرسه به خونمونه

اگه بچه دار می شدیم

حتمن باید اینجا اسمش رو می نوشتیم!


شش ..

نیمکت پشت دانشکده هنوز سرجاشه

اما چه فایده

من اینور دنیا ، تو اونور دنیا!


هفت..

بیا خودمون رو بزنیم به اون راه

بیا یه طوری وانمود کنیم که انگار امروز جمعه نیس

انگار نه انگار که تو غمگینی

انگار نه انگار که اینجا بیمارستانه

و الانم وقت ملاقاتیه

و منم همه موهام ریخته

انگار نه انگار که امروز روز آخره....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دست هایت را به دیوار بگیر در تاریکی !

سه شنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 8:08 PM

من همیشه به تغییر شغل فکر می کنم.

پدر و مادرم همیشه نگران این عادت من بوده اند.

روبروشون که میشینم مامان بهم زل میزنه و با چشم هاش بهم میگه بگو لعنتی بگو . بگو باز تو فکر چه کاری هستی ؟ بگو  که باز میخوای شغل ات رو عوض کنی و راحتمون کن.

اما سرم رو برمیگردونم . با بابا در مورد گل دوم مسی به رئال حرف میزنم. با اینکه سرسخت طرفداره رئاله اما از مسی نمتونه بگذره و میگه دیدی پدر سگ چنتا رو دریبل کرد و توپ رو کرد تو گل؟

مامان خیالش راحت شده که امروز چیزی تو سرم نیست اما نه ، من هر روز به تغییر شغل فکر میکنم.

من کارهای زیادی داشته ام. یه جور کارایی که اکثرشونم خیابونی بودن.

یه مدت مربی یه سری میمون بودم ومیووردمشون تو خیابون و اونا  روی جدول وسط خیابون راه میرفتن و آواز میخوندن.مردم کللی پول میدادن بالاشون با اینکه نمیفهمیدن چی دارن میخونن.

همه پولا خرج و موز و باقی آت و آشغالای مورد نیازه میمونا میشد. این اواخر که دیگه موز میوه اعیونی نبود یه کم پول ذخیره میشد .  کللی معروف شدیم که همینم شد دردسر . از راهنمایی رانندگی بگیر تا جمعیت حقوق حیوانات بیانیه دادن و میمونا رو ازم گرفتن و کردنشون تو باغ وحش و اون پولای ذخیره شده رو هم جای جریمه برای کسب و کار بی مجوز دادم و بعد ها شنیدم دوتا از میمونا که جوون ترینشونم بودن تو باغ وحش تلف شدن.

بعدش داستان فروشی میکردم.

تو  همین خیابون انقلاب سر خیابون فروردین یا اردی بهشت . داستان هام و رو کاغذ مینوشتم و میفروختم. اولش مشتری چندانی نداشتم. اما کم کم اوضاع بهتر شد. چون به ناشری یا کسی تو این مایه ها پولی نمیدادم داستان هام ارزون تر بودن و مشتریام بیشتر.

خیلیام زیرلب میگفتن ببین طرف چقدر آوانگارده برای مقابله با مافیای چاپ و نشر و برای خونده شدن عقاید و افکارش میشینه ساعت ها مینویسه و داستان هاش رو اینطوری میده دست مردم.

بعد چندوقت چنتا کافه بهم پیشنهاد دادن که داخلشون یه شعبه بزنم.

خیلی خوب بود. داستان بود که فروش میرفت.

کللی معروف شدم که از شانس ما تعطیل کردن کافه ها شروع شد و من رو هم جریمه کردن و اکثر پول داستان ها بابت جریمه کسب و کار بدون مجوز دود شد رفت هوا.

اما زمستونا تو خیابونا پرسه میزدم.دست هام رو تا جایی که میشد فرومیکردم تو جیب هام و تا جایی که میشد با چشم هام و گوش هام داستان های روزمره مردم رو به خاطر میسپردم و هوا که گرگ و میش میشد میرفتم مینشستم تو یه قهوه خونه و داستان هایی رو که یادم مونده بود تعریف میکردم واسه بقیه و کللی بالاش پول میگرفتم. اکثر پولی که در میوردم خرج کفش میشد که تو خیابونگردی های روزمره زیر پاهام جون میدادن.

عاقبت این یکی هم مث قبلی ها بود.چیزی تهش نموند واسم.

بابا از مورینیو خوشش نمیاد.کللن با سنت بیشتر کنار میاد تا مدرنیته. داره به مورینیو و تاکتیک هاش لیچار بار میکنه که من سرم رو برمیگردونم سمت مامان.

داره با دست هاش زانوهاش رو ماساژ میده.تقریبن میشه گفت دیگه زانویی براش باقی نمونده . این زانوهای مامان خون ِ من رو میکنن تو شیشه.

رضا پسربچه کم مویی بود که دیروز تو میوه فروشی دیدم وقتی میوه فروش داشت گوجه سبزهایی رو که خریده بودم میکشید.

مامانش داد زد که رضا دست نزن و  اونم زودی یه گوجه سبزی رو که از رو ترازو برداشته بود گذاشت سرجاش و بر بر به من نگاه کرد و منم نگامو دزدیدم و خونم رفت تو شیشه.

از کجا معاوم که بابای رضا تازه بیکار نشده باشه تازه اگه از افسردگی کنج خونه دق نکرده باشه یا نرفته باشه سراغ مواد.حتی تصورشم خونم رو میکنه تو شیشه.

خود رضا خیلی کم مو بود .تار ِ موهاش خیلی نازک بودن.از کجا معلوم که سرطان نداشته باشه و کلی هزینه دوا درمونش نشده باشه.

یا از کجا معلوم  رضا یه خواهر نداشته باشه  که تو میوه فروشی همراهشون نبوده باشه چون چندماه پیش با ماشین تصادف کرده و  و لباس مدرسش پر خون شده.

 تازه شانس آورده باشه  سر صحنه مرده باشه و فلج نشده باشه یا واسه همیشه  چشم هاش  یا دست هاش رو از دست نداده باشه .

 آمنه داشت زندگیش رو میکرد یه روز یه منفی ِ اسیدی ضرب شد تو مسیر زندگیشو کل داستان زندگیش  تغییر کرد و برزخی شد واسه همیشه .

 از کجا معلوم آمنه  یه جورایی ربطی به رضا یا خانوادش نداشته باشه؟

همه اینا خون ادم رو میکنه تو شیشه . تازه اگه از خونایی که رو زمین ریخته میشه و دیگه نمیشه کردشون توشیشه صرف نظر کنیم.

فکر میکنم به اینکه ساختن شیشه هایی مث شیشه مربا شغل ِ بعدیه خوبی میتونه باشه. این همه خون شیشه های زیادی هم لازم داره و هیچوقتم از رونق نمیوفته.

 بابا که تازه به خاطر سکته چشم هاش رو عمل کرده صدام میکنه که محسن بیا قطره چشم من رو بریز و به پشت دراز میکشه رو زمین ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

آدما کنج خونه دق میکنن !

سه شنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 2:44 PM

 یه نخم به من بده مرتضی ...

- تو که سیگار نمی کشیدی؟

یه پک عمیق به سیگار زدم و تا جایی که میشد دودش رو دادم بیرون.

اولیش دوچرخه بود .از اینا که پره هاش رنگیه. هی باهاش غوطه بخوری تو هزارجور خیال و رویا و سفیدی دور لاستیک هاش محو بشه تو قاب چشمای هزارتا دختر مدرسه ای و باهاش یه دور پلکیدن تو کوچه های افت و خیز دار بشه حسرت واسه پسرای محل ، اما نشد ، هیچوقت نشد.

آخریشم یه بالکن بود. از اینا که طولش خیلی خیلی بیشتر به چشم میاد تا عرضش.از اینا که میشه دو تا صندلی و یه میز گذاشت توش و هر روز هزار جور خیال و خاطره از طول زیادش بگذره و وسط ماجرا پاشی بری یه لیوان چای داغ واسه خودت بریزی تو این لیوان دسته دارا که هیچکس هیچوقت محل به دسته اش نمیذاره و یه نخ سیگار در بیاری و بکشی و بشینی خیره به قاب پنجره همسایه روبرو نگاه کنی که هیچوقت پرده هاش کنار نمیره محض دلخوشکنک..

- تو که سیگار نمی کشی ؟

اما نشد مرتضی ، هیچوقت نشد.

از این چیزا خیلی زیاده . شبانه روز تو فکرم میچرخن واسه خودشون اما هیچکدوم حسرت مهتاب نمیشه.

- مهتاب؟ مهتاب کیه؟

بگو کی بود ، بگو کی بود...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

راهنمای آسمان !

یکشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 3:53 PM

اینجا که هستی تا چشم کار میکنه سحابی وجود داره.

هیچ چیزی اینجا بیهوده نیست

همه این سحابی ها یه روزی ، یه موقعی که حتی فکرشم نمیکنی به دردت میخورن...

حالا آروم چشم هات رو باز کن !

سه تا ستاره پر نور میبینی؟ سمت غرب...

حالا یه کم پایین ترش رو نگاه کن،سه تا ستاره کم نورتر میبینی.

اون وسطیه اسمش جباره..سحابی جبار..

یادت باشه این رو برای این نشونت دادم که راه آسمون رو گم نکنی و بشه برات یه نشونی...

اون سحابی اونطرف تر که میبینی اسمش سحابیه جغده.

شبا که خوابت نمیبره بشین و تا هر زمان دلت خواست باهاش حرف یزن.

اونم گوش میده بدون اینکه حرفی بزنه و اظهار نظر بکنه.مخصوصن از دلتنگی هات میتونی بگی.

حالا اینطرف رو نگاه کن!

این یکی سحابی پروانه ست.

قیافه اش به این به این دوروبرا نمیخوره.بهش نمیاد جاش اینجا باشه.اما تا دلت بخواد رفیقه.میاد دورت میچرخه.و مث شمع به پات میسوزه.  همین که هر از گاهی حالی ازش بپرسی آرومش میکنه و میشه پاسوزت.

اما این یکی اسمش مرغ دریاییه.

اما خودش از آب میترسه.جالب نیست؟

حالا بیشتر که باهاش باشی خودش برات میگه. میتونی سوارش بشی و باهاش پربکشی هرجا دلت خواست.

سر بزنی به هرکسی چه اینجا چه جاهای دیگه.میبرتت.اما تو راه براش اواز بخون ، حرف بزن تا راه کوتاه تر بشه و کمتر خسته بشه.

خیلی غمگینه تلخی هات رو واسه خودت نگه دار و شیرینی هات رو بهش بده.

راستی این کوه ها رو میبینی؟

آره همین هایی که از گرد و غبار تشکیل شدن.

هر وقت دوست داشتی و حوصله ات سر رفت میتونی از بری بالا.یه سری دیگه هم اینجا هستن که اهل کوهنوردین.میتونی با اونا بری.

میبینی؟ این کوه قله نداره. بالا نداره.هر قدر بری تموم نمیشه.نگرانم نباش دیگه پاهات سر نمیخوره.

اما این اخری اصله جنسه.

اسکیمو، سحابی اسکیمو.

پر از ستاره های زنده اس و پر از ستاره های مرده.

میدونی شیرزاد کار ستاره ها برعکسه وقتی میمیرن تازه زنده میشن نورشون تا ابد باقی میمونه تو فضا و از اون پایین همیشه دیده میشن.

وگرنه اگه راستش رو بخوای اکثر این ستاره های پر نوری که اون پایین میدیدی مردن.ولی همیشه نور دارن.

اما اسکیمو..

هم سرده هم گرم..چهار فصله.

میتونی بری بشینی نوک کلاه اسکیمو همه دنیا رو ببینی.همش رو..تا نیبینی باورت نمیشه و هیچوقت هم حوصله ات سر نمیره.

اما هیچکدوم از اینایی که دیدم سحابی تو نیست.

هرکسی که میاد اینجا یه سحابی داره واسه خودش.

یه سحابی که از همه اینا به چشمش زیباتر میاد.

چشم هات رو ببند. دستت رو بده به من.

حالا چشم هات رو باز کن.

این سحابیه توئه.

خودت اینو انتخاب کردی.فوق العاده اس نه؟

براش اسم بذار..یه اسم خوب... همیشه باید صداش کنی و کنارش بمونی.

حتمن موافقی که اسمش رو بذاریم سحابی مریم. سحابی ِ تو....


پی نوشت  :

زمان عکس این پست روز اول اردی بهشت ِ نود

اولین و آخرین عکس شیرزاد و من

دیدار ِ دیگرمان همین زودی ها رفیق!

 زود ِ زود.....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

-  (کوتاه نویسی)

چهارشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 10:25 AM

تا نباشی

فوکوشیما می شوم

کسی در من نفس نمی کشد !

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1      2      3      4      5      6    >>