من همیشه به تغییر شغل فکر می کنم.
پدر و مادرم همیشه نگران این عادت من بوده اند.
روبروشون که میشینم مامان بهم زل میزنه و با چشم هاش بهم میگه بگو لعنتی بگو . بگو باز تو فکر چه کاری هستی ؟ بگو که باز میخوای شغل ات رو عوض کنی و راحتمون کن.
اما سرم رو برمیگردونم . با بابا در مورد گل دوم مسی به رئال حرف میزنم. با اینکه سرسخت طرفداره رئاله اما از مسی نمتونه بگذره و میگه دیدی پدر سگ چنتا رو دریبل کرد و توپ رو کرد تو گل؟
مامان خیالش راحت شده که امروز چیزی تو سرم نیست اما نه ، من هر روز به تغییر شغل فکر میکنم.
من کارهای زیادی داشته ام. یه جور کارایی که اکثرشونم خیابونی بودن.
یه مدت مربی یه سری میمون بودم ومیووردمشون تو خیابون و اونا روی جدول وسط خیابون راه میرفتن و آواز میخوندن.مردم کللی پول میدادن بالاشون با اینکه نمیفهمیدن چی دارن میخونن.
همه پولا خرج و موز و باقی آت و آشغالای مورد نیازه میمونا میشد. این اواخر که دیگه موز میوه اعیونی نبود یه کم پول ذخیره میشد . کللی معروف شدیم که همینم شد دردسر . از راهنمایی رانندگی بگیر تا جمعیت حقوق حیوانات بیانیه دادن و میمونا رو ازم گرفتن و کردنشون تو باغ وحش و اون پولای ذخیره شده رو هم جای جریمه برای کسب و کار بی مجوز دادم و بعد ها شنیدم دوتا از میمونا که جوون ترینشونم بودن تو باغ وحش تلف شدن.
بعدش داستان فروشی میکردم.
تو همین خیابون انقلاب سر خیابون فروردین یا اردی بهشت . داستان هام و رو کاغذ مینوشتم و میفروختم. اولش مشتری چندانی نداشتم. اما کم کم اوضاع بهتر شد. چون به ناشری یا کسی تو این مایه ها پولی نمیدادم داستان هام ارزون تر بودن و مشتریام بیشتر.
خیلیام زیرلب میگفتن ببین طرف چقدر آوانگارده برای مقابله با مافیای چاپ و نشر و برای خونده شدن عقاید و افکارش میشینه ساعت ها مینویسه و داستان هاش رو اینطوری میده دست مردم.
بعد چندوقت چنتا کافه بهم پیشنهاد دادن که داخلشون یه شعبه بزنم.
خیلی خوب بود. داستان بود که فروش میرفت.
کللی معروف شدم که از شانس ما تعطیل کردن کافه ها شروع شد و من رو هم جریمه کردن و اکثر پول داستان ها بابت جریمه کسب و کار بدون مجوز دود شد رفت هوا.
اما زمستونا تو خیابونا پرسه میزدم.دست هام رو تا جایی که میشد فرومیکردم تو جیب هام و تا جایی که میشد با چشم هام و گوش هام داستان های روزمره مردم رو به خاطر میسپردم و هوا که گرگ و میش میشد میرفتم مینشستم تو یه قهوه خونه و داستان هایی رو که یادم مونده بود تعریف میکردم واسه بقیه و کللی بالاش پول میگرفتم. اکثر پولی که در میوردم خرج کفش میشد که تو خیابونگردی های روزمره زیر پاهام جون میدادن.
عاقبت این یکی هم مث قبلی ها بود.چیزی تهش نموند واسم.
بابا از مورینیو خوشش نمیاد.کللن با سنت بیشتر کنار میاد تا مدرنیته. داره به مورینیو و تاکتیک هاش لیچار بار میکنه که من سرم رو برمیگردونم سمت مامان.
داره با دست هاش زانوهاش رو ماساژ میده.تقریبن میشه گفت دیگه زانویی براش باقی نمونده . این زانوهای مامان خون ِ من رو میکنن تو شیشه.
رضا پسربچه کم مویی بود که دیروز تو میوه فروشی دیدم وقتی میوه فروش داشت گوجه سبزهایی رو که خریده بودم میکشید.
مامانش داد زد که رضا دست نزن و اونم زودی یه گوجه سبزی رو که از رو ترازو برداشته بود گذاشت سرجاش و بر بر به من نگاه کرد و منم نگامو دزدیدم و خونم رفت تو شیشه.
از کجا معاوم که بابای رضا تازه بیکار نشده باشه تازه اگه از افسردگی کنج خونه دق نکرده باشه یا نرفته باشه سراغ مواد.حتی تصورشم خونم رو میکنه تو شیشه.
خود رضا خیلی کم مو بود .تار ِ موهاش خیلی نازک بودن.از کجا معلوم که سرطان نداشته باشه و کلی هزینه دوا درمونش نشده باشه.
یا از کجا معلوم رضا یه خواهر نداشته باشه که تو میوه فروشی همراهشون نبوده باشه چون چندماه پیش با ماشین تصادف کرده و و لباس مدرسش پر خون شده.
تازه شانس آورده باشه سر صحنه مرده باشه و فلج نشده باشه یا واسه همیشه چشم هاش یا دست هاش رو از دست نداده باشه .
آمنه داشت زندگیش رو میکرد یه روز یه منفی ِ اسیدی ضرب شد تو مسیر زندگیشو کل داستان زندگیش تغییر کرد و برزخی شد واسه همیشه .
از کجا معلوم آمنه یه جورایی ربطی به رضا یا خانوادش نداشته باشه؟
همه اینا خون ادم رو میکنه تو شیشه . تازه اگه از خونایی که رو زمین ریخته میشه و دیگه نمیشه کردشون توشیشه صرف نظر کنیم.
فکر میکنم به اینکه ساختن شیشه هایی مث شیشه مربا شغل ِ بعدیه خوبی میتونه باشه. این همه خون شیشه های زیادی هم لازم داره و هیچوقتم از رونق نمیوفته.
بابا که تازه به خاطر سکته چشم هاش رو عمل کرده صدام میکنه که محسن بیا قطره چشم من رو بریز و به پشت دراز میکشه رو زمین ...